چشمای تو ذهنم یواش یواش میمیره
خاطره هات واسه من یک شبه ویرون می شه
اشکای بی ارادم رو گونه داغون می شه
هیچی نمی تنه باز جای تو رو بگیره
اینو بدون که قلبم پیش چشات اسیره
هوای آرزوهات وجودمو پوشونده
ببین به جز یه قصه چیزی برام نمونده
قصه چشمایی که خزون شدن توی خواب
زمان همیشه تنده مل نسیم دریا
منم یه موج سردم تو دست آرزوها
رها نکن نگامو تو این کویر مرده
اگر چه دست تقدیر دارو ندارو برده
زمان همیشه تنده مثل قدم های تو
قایق فکرم اینجاست تو موج دریای تو
حس خوبیه که رنگش رنگ بارون وستارهس
عاشقی مثل بهاره مثل دستای پر ازگل
مثل رودی که گذشته از تن دو نیمه پل
عاشقی نه حرف باده نه غرور کودکانه س
عاشقی یه حرف ساده توی اینهمه بهانه س
اتفاق تازه اینه دستای تو رنگ دریاست
من یه ساحلم هنوزم که چشات واسم یه رویاست
باورش سخته ولی تو واسه من یه اتفاقی
توی متروکه ی قلبم روشنا یی چراغه
یه روز از رئزای عمرم که دیگه دووم نداره
وقتی از تو می نویسم تو چشام سویی نمونده
فاصله از من تنها خواب فردا رو پرونده
توببین منو که حالا یه نوشته غریبم
یه سئوال نا تمومو یه ترانه عجیبم
وقتی از تو می نویسم راهیه یه جای دورم
یه پرنده ام که بی تو گم شده بال غرورم
تو ببین که سرنوشتم مثل قصه ها بلنده
آخر قصه توئی که به عذاب من میخنده
خوب ببین منو نگاه کن به ته دنیا رسیدم
پشت پنجره شکستم پشت دیوار سکوتم
لبه پرت غرورت ته شام برهوتم
سرنوشت تو سیاهه مثل خوابیه که دیدم
تو نمیمونی تو فصلی که به انتها رسیدم
من تموم باورم بود روزگاری که هدر شد
خاطرات خوب دیروز باعذابم سربه سر شد
سرنوشت تو سیاهه مثل قصه ای که ساختم
تو گره خوردی به فردا ولی من هستیمو باختم
منو نمیبینی این مثل یک رازه
حواس توپرته نگاه من خیره
حوالی احساس یه شعله پیره
دیگه نمی جنبه گیاه افسرده
شاید تنش زنده س روحش ولی مرده
پای درخت عمر بی ریشه می خوابم
اازعطر تند خاک پاییز بی تابم
با هرپرش کوهی سرمیزنه ازخاک
چیزی نمونده تا فتح تن افلاک
بی پرده چشماتو توچشم شب واکن
مشغول فکر من دلیل وپیدا کن
جاده مهتاب و ببین عجب شب قشنگیه
حالا می فهمم که چشات تو نور ماه چه رنگیه
دوباره دلتنگی نکن بخوای نخوای مسافریم
بذاریه بارم که شده تو قلب قصه ها بریم
بذار بریم خسته شدیم از گریه های هر شبه
ازانتظاربیخودی باردپای هرشبه
جاده فقط یه خاطره س وقتی که تاریکی میاد
همیشه آرزوم بوده سفر کنم تودست باد
باتوتموم لحظه هام رنگ رهایی مگیره
غروب سرد جاده هابابودن تو می میره
باتوتموم قصه ها شیرین تر از حقیقته
مهتاب وجاده وسکوت آخر شهرظلمته
غروب تابستون سایه ی کمرنگت
افتاده روی کاغذ طرح دل سنگت
مسیر اشک من رو گونه دریا
قایق به گل رفته تو پهنه شبها
آهنگ تومثل آرامش ساحل
غروب تابستون سرخه نگاه دل
گفتم که می مونی گفتی که می مونم
چه باور تلخی افتاده به جونم
رفتی ولی دیگه کسی نبود اینجا
همهمه شد قلبم آروم نشد دنیا
غروب تابستون یک عمر بامن بود
انگار هر لحظه لحظه رفتن بود
چ
تب دارمو نیمه شب تصویر توبیداره
چشمای غریب من رویاتو فقط داره
دستامو گره کردم تو دست غریب باد
قاب صدف ودریاعکس سحرومیخواد
می خندی وبااصرار خواب منو می گیری
یک لحظه کنار من سر می رسی ومی ری
حرفای تو توذهنم صف می کشه ومی ره
فانوس نگاه تو تو حادثه می میره
تب دارمو برف صبح سطح شبو پوشونده
حتی یخ احساست تو چشم سحر مونده
لبخندتو راهی کن تاهمسفر بادم
مروزه سکوت تو من تشنه فریادم
چشمای من جایی رونمی بینه
معبر خیالی رهگذرا
خیلی وقته روبه فردا سدشده
کسی نیست رعشه برگ و بشناسه
حال وروزخنده خیلی بد شده
معجزه نمی شکنه عادتمو
بعضی وقتا نفس پنجره ها
می شکنه تودل شب ظلمتمو
همه چیزوبایداز اول خط
تازه کردوبه امیدتونشست
فکرای کهنه وفرسوده رو باز
باید از ریشه وبن زدوشکست
بایه واژه بی طاقتی
انتظارونمی شه ترجمه کرد
توی واژه نامه ها باید نوشت
صبر ایوب فقط دوای درد
ازقفس دیگه صدایی نمیاد
نفس بریده یه پنجره س
توی گلوی زخمی بارون وباد
داره گم میشه پرنده تو غروب
طبل مرگه توی دست حادثه
پاشو از اینم فراتر می ذاره
اون که با یه دشنه از راه می رسه
تو فضای سرد وبی رنگ قفس
روح زخمی ستاره ی منه
کی میدونه بعد تو نبض نفس
توی قلب سنگیه کی میزنه
سهم من یه کوچه قدیمیه
ازتموم سرزمین گمشده
پشت این پنجره تکرار یه بغض
مثل قلب پاک تو صمیمیه
عادت پرنده بودنم بده
مثل آزادی تو ژرفای قفس
باید از یه سقف کوتاه ومخوف
آسمونی بسازیم قد قفس